خرید بک لینک
رخ به رخ!این دل شکستنی است کمی التفات کندر حمل و نقلِ این دلِ من احتیاط کن!دارد هوای رابطه ها خوب می شودکوشش برای وُسعتِ این ارتباط کنای مهربان! که قهرِ تواز حد گذشته استفکری برای پاسخِ این شایعات کنمن با کمی نگاه و عسل خوب می شوم!درمانِ من به داروی چای و نبات کن!بگذر ز شاه و فیل و وزیر و سپاه و اسبرُخ بر رُخم گُذار، مرا کیش و مات کن!بازارِ شعر و عاطفه و گُل کساد شدقدری کنارِ کوچه ی باران بساط کن*قلبم به دستِ توست، مبادا که بشکنیجانِ تمامِ آینه ها احتیاط کن !#یدالله_گودرزی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 20:35

گر چه بر من ز عنایت نظری نیست تو را
لیک شادم که نظر بر دگری نیست تو را

ترسم آیینه ی حُسن تو ز خط گیرد رنگ
ای که از آه ضعیفان خبری نیست تو را

حاش لله که من از پای تو بردارم سر
با من بی سر و پا، گرچه سری نیست تو را

گشت افزون ز خطت حُسن جفا افزون کن
دگر از آه ضعیفان اثری نیست تو را

وه که یک باره (وصال) از غم هجر تو بسوخت
وز غم سوخته جانان ، خبری نیست تو را

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 20:35

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 14:09

از شعر «خوانشی تازه ازمقدمه ابن خلدون»دوستِ صمیمیام که تراژدی و اندوه و غربت را درچشمانت میخوانمما مردمی هستیم که شادی را نمیدانیم!بچههای ما تاکنون رنگین کمان ندیدهانداینجا کشوری است که درهای خود را بسته و اندیشیدن و احساس را لغو کرده است!کشوری که به کبوتر شلّیک میکند،و به ابرها و ناقوسها.اینجا پرنده ترس از پریدن داردو شاعر هراس از شعر خواندن!اینجا کشوری است که راهی برای پیمودن ندارد. حتی مگس از پریدن میترسدو شب شعری برگزار نمیشود!اینجا کشوری است که نیمی از آن سیاهچال استنیمِ دیگر نگهبان !مُردگان با همسرانِ یکدیگر ازدواج کردهاندو روشن نیست مردمانش کجا رفتهاند!گردشگرِ موطلایی فرانسوی به من میگوید:کشورِ شما زیباترین کشوری است که من دیدهام!اینجا باران میخندد گلها میخندندهلو و انار میخنددبوتههای یاسمن از دیوارها آویزانندپس چرا درکشورِ شما هیچ آدمی نمیخندد ؟!/ نزار قبانی ترجمه از یدالله گودرزی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 14:09

صبح می آید، مرا جان می دهد
شعرهایم، بوی باران می دهد

صبح می آید تازه تر از بوی گل
رونمایی می کنم از روی گل

صبح ، سرشار حس بودن است
جاده های عشق را پیمودن است

شب به عمر خویش، پایان می دهد
زیر پای لحظه ها جان می دهد

صبح می آید، باز کن دروازه را
عاشقی کن این حضور تازه را

#سوفیا_گودرزی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 14:09

صفحه بندی